|
|
|
|
|
با یک پای چوبی، سالهاست ، ثابت مانده ام. اما تو کبری با دو پا ،سالیان است. در مانده ای ، در یک ، تصمیم !!؟
|
||
|
|
|
|
|
بر سر آنم که گر ز دست برآيد دست به کاری زنم که غصه سر آيد بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد
خجسته باد روز بزرگداشت خواجه حافظ شیرازی
|
||
|
|
|
|
|
به گرد دل همی گردی، چه خواهی کرد، میدانم یکی بازی درآوردی که رخت دل همه بردی به یک غمزه جگر خستی، بس آتش اندرو بستی به حق اشک گرم من، به حق آه سرد من مرا دل سوزد و سینه، تو را دامن ولی فرق است به دل گویم که چون مردان صبوری کن، دلم گوید دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی، نمیگفتی جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق میبازد چو در شطرنج شد قایم، بریزد نزد شش پنجی حضرت مولانا |
||
|
|
|
|
|
یکی بود. یکی نبود. یه هیزم شکن پیر بود که با زنش تو یه کلبه معقرانه به سختی زندگی می کردند. روز ها پیرمرد می رفت تو جنگل هیزم جمع می کرد و پیرزن به روزمرگی های توی خونه می رسید . نهار درست می کرد، شام می پخت ، ظرف می شست و ... پیرمرد هم با جمع کردن هیزم امورات خونه رو می گذروند تا اینکه روز به روز پیرمرد پیرتر و ناتوان تر می شد ونمی توانست هیزم به اندازه کافی جمع کنه که حتی شکمشون روهم سیر کنه. از قضا یه روز شیری از میون جنگل به پیرمرد حمله کرد وپیرمرد رو زیر چنگال خودش گرفت . پیرمرد خیلی ترسید شروع کرد به لرزیدن و التماس کردن که تو شیری، سلطان جنگلی، هر وقت اراده کنی می تونی هر حیوانی رو که بخوای شکار کنی .اما من یه پیرمرد پیر ناتوانم که با جمع کردن هیزم به زور خرج شکم خودم وزنم رو تهیه می کنم. شیر دلش به حال پیرمرد سوخت .تصمیم گرفت به هر ترتیبی که شده بر خلاف قانون جنگل به پیرمرد کمک کنه . از فردا شیر شروع به هیزم خورد کردن به جای پیرمرد کرد . و روزها کار پیرمرد استراحت کردن شد و کار شیر هیزم خورد کردن .وهر روز هیزم های بیشتر و بیشتری خورد می شد واوضاع پیرمرد بهترو بهتر میشد . و شیرهر روز هیزه های خورد شده رو وروی دوشش می ذاشت وتا نزدیک آبادی می برد .قبل از همه ی این کارها هم از پیرمرد قول گرفته بود که به هیچ عنوان در این مورد با کسی حرفی نزنه . خلاصه که روز به روز وضع پیرمرد بهتر و بهترمی شد . پیرزن که از این اوظاع متعجب شده بود سعی می کردهر جور شده به راز کار پیرمرد پی ببره .هرچه پیرزن ازش می پرسید .چی شده که این روز ها هیزم بیشتری جمع می کنی پیرمرد چیزی نمی گفت تا اینکه پیرزن یه شب تو خلوت شبونه زیر زبون پیرمرد رفت و پیرمرد همه ماجرا رو به پیرزن گفت .از اون روز به بعد پیرزن شروع کرد توی گوش پیرمرد خوندن که هر چه باشه اون یه حیونه درنده است بالاخره یه روز که گرسنه موند تو رو تیکه پاره می کنه و به جای شکار می خوره . پیرمرد به فکر فرو رفت. پیش خودش گفت: پیرزن بی حساب نمی گه . اگه یه روز گرسنه موند ومنو به جای شکار خودش خورد من می تونم چی کار کنم ! پیرمرد رو به پیرزن کرد گفت: حالا تومی گی من چی کار کنم . پیرزن گفت تبرت رو تیز کن فردا که رفتی وقتی او داشت هیزم جمع می کرد تو ناغافل بزن تو فرق سرش ،بکشش. فردا که پیرمرد رفت هر جور فکر کرد دید نمی تونه شیر رو بکشه . نه توانش رو داشت. نه زورش میرسید . این شد که گفت .ای شیر مهربون که تو،توی این یک سال به من این همه خدمت کردی و تنهام نذاشتی .من از تو می تر سم ، می ترسم یه روز که گرسنه موندی به من حمله کنی و منو بخوری .من دیشب ماجرا رو به زنم گفتم .اون گفت :هر چی باشه اون یه حیونه درنده است و هر آن گرسنه بمونه تو رو می کشه و میخوره .من دلم نمی آد بعد از این همه خدمتی که تو به من کردی این کار رو با تو بکنم .اما بشدت از تو می ترسم .تو می گی من چی کار کنم . شیرسرش رو آورد بالا جلوی تبر پیرمرد . گفت حق با زنته ، تبرت رو ببر بالا و با تمام قدرت بکوب تو فرق سرم . پیرمرد بی درنگ همین کار رو کرد. فرق سر شیر پر از خون شد . شیر سرش رو آورد بالا توی چشم های پیرمرد نگاه کرد و گفت : ای پیرمرد من با این فرق شکسته می رم . اما اینو بدون که تو هم خونه آباد کن نیستی . سالها گذشت وضع پیرمرد هر روز بد و بدتر شد یه روز دوباره شیر پیدا شد. اومد پیش پیرمرد سلام کرد گفت : ها پیرمرد اوضاع چه طوره ؟ اموراتت می گذره ؟ پیرزنت چطوره ؟ پیر مرد شروع کرد به اظهار ندامت که ... شیر فرق سرش رو نشون پیرمرد داد گفت: ببین جای زخم سرخوب می شه . ولی تو دلم روشکستی و جای زخم دل هیچ وقت خوب نخواهد شد !!؟ یکی از قصه های شبانه ی ننه. ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران بیداری ستاره در چشم جویباران آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران 17/7/1390 خیلی دوستت دارم ننه
|
||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||
حضرت مولانا
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
زندگی مرگ تدریجی پر دردی است که ناخواسته گریبان گیرمان شده است . اما من خواسته عشق می ورزم دوست می دارم. |
||
|
|
|
|
|
آم بادر ویحوسلامیت ضمن اینکه جناب مولوی می فراید: شش جهت است آسمان قبله در او یکی مجو *** بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن باید اضافه کنم که هر چند در نسبی بودن صفاته اسم ها وکلمات شکی نیست .امامن به یقین مطمعنم که یحوزسلامیت دینه کثیفیه ، دینه آدم کشیه،دروغه ، بی هویتیه ، تبعیضه ، نژاد پرستیه و...بنده مسلمان به دنیا آمده ام و همواره سعی کردمسلمان وار زندگی کنم واین کم افتخاری نبود که از قضا به لطف پروردگار شامل حال این حقیر شد .من یک روز به تمام مذاهب به دیده ی احترام مینگریستم چون فکر میکردم برای اینکه عامه مردم در یک جامعه انسانی ، چه کوچک چه بزرگ ، دریک منطقه جغرافیایی بتوانند در کنار هم یک زندگی سالم ، هدفمند و انسانی بدون تجاوز به حقوق دیگران داشته باشند نیاز به وسیله ای خواهند داشت تا قوانین ومقررات مشترکی را بین آنها به صورت توافقی وضع کند . واین هماهنگی به دلیل عدم شناخت و آگاهی مردم از چگونه گی یک زندگی اجتماعی مطلوب به همین راحتی محقق نمی شود مگر با وجود چیزی بنام مذهب ، البته در خدمت مردم نه مردم در خدمت او .پس چون در یک زندگی شهری نیاز به یک هم زیستی مسالمت آمیز بین انسانها به وفور احساس می شد مذاهب مختلف یکی پس از دیگری با رهبری شخص یا اشخاص جهت تحقق بخشیدن به این امر متولد می شدند .و رهبران مذاهب که معمولان انسان های زیرکی بودند بسته به ایدولوژی هاواهدافی که در ذهن خود داشتند از طریق ورود یه دنیای مجازی ذهن انسان ها ونویدیک زندگی آرمانی ودلانگیز به تمام آنها می توانستد ابسارانسان یا انسان هارا برای اهدافی که داشتند در دست بگیرند اما قبل از اینکه مذاهب مورد استفاده ی ابزاری قرار بگیرند می توانستند وسیله خوبی در خدمت انسان برای شروع یک زندگی هدفمند در اجتماعی انسانی باشند.به دلیل اینکه ظاهران هدف مشترک همه آنها چیزی جز پیشرفت وتعالی بشر نبود . اما گاهن اونجور که ما فکر میکنیم نیست یعنی قرار هم نیست که باشد .وقتی خبر حادثه کوی دانشگاه رو شنیدم .از خودم پرسیدم؟ آم بادر، آیا تو قادری انسانی را به این خاطر که هم عقیده تو نیست از کمترین حقوق اجتماعی ، انسانی خودش یعنی نفس کشیدن ، دوست داشتن وعشق ورزیدن محروم کنی ؟ جواب منفی بود . آم بادر با کمال افتخار قادر به چنین کاری نیست ونخواهد بود .آم بادر اینقدر گستاخ نیست تا هدیه ای رو که خداوند با عشق ولبخند به نام زندگی به تمام انسانها بدون هیچ چشم داشتی بخشیده از کسی دریغ کند.آم بادر میدونه خداونده شادی آفرین به هیچ قیمتی مرگ کسی رو نمی خواهد چون هیچ گونه شادی در مرگ نیست .مگر به دست طبیعت . که اونم فکر نمی کنم اسمش مرگ باشه. خود ستایی نباشه ولی آم بادر سرد وگرم چشیده ی روزگاره . وقتی میگه دینه کثیفیه ، بی دلیل نیست. دینی که خداشناس های دستار به سر بسته اش از خداوند یک موجود بسیار ضعیف در حد همون لُنگ دور سرشون با تمام خصلت های انسانی ،غضب ، قهر ،خشم ،کینه و... ساختن وبه اتفاق برای حفظ قدرت ومنافع شخصی خودشون پشتش سنگر وحدت گرفتن چی میتونه باشه جز کثیف. اینقدر کثیف که سالک های خدا پیماش حاضرند هم نوعان خودشون رو با نام خدا ، برای خدا ودر راه خدا سلاخی کنند . اینها جام وقاهت را تا ته سرکشیده اند .خیلی باید ضمخت مغز باشی که به فرمان یک انسان دقیقان مثل خودت حاضربشی هم نوعان خودت رو حالا به هر دلیلی در راه یک طرح ساخته گی وخیالیه بسیار ضعیف از خدا که زاییده ذهن شخصی یک نفر هست ، قربانی کنی وجالبیت این ضمختی اینکه تازه با این کار به آرامش هم برسی!؟ امان از ابدیت که ریشه انسان را می سوزاند.ای یه خروار حرف رکیک به کسی که طرح ابدیت رو در نهادما نهاد .حالا هرکس ،یا چیزی که می خواهد باشد،باشد. نمی دانم چرا انسانها اینقدر ضعیف هستند که به خاطر بودن ، ماندن (جاودانگی !!!؟) حاضرهستند دست به هر کاری بزنند .حتی برادر کشی. پناه بر خدا . آم بادر گفت پناه بر خدا و به یک نقطه خیره ماند ومن خیره تر مثل یک کلاف سر در گم در نقطه نقطه های حرف او تا اینکه پرسیدم؟ آم بادر یحوسلامیت چه ربطی به حادثه کوی دانشگاه داشت؟ با نگاهی که پر از مغذرت خواهی بود گفت ببخشید منظورم حادثه ی دو سپتامبربود.امان از بی سوادی!؟ اضاف داشت نویسنده: "به احتمال زیاد منظور آم بادر از 2سپتامبر همان 11 سپتامبر می باشد" |
||
|
|
|
|
|
28 اراردیبهشت روز بزرگ داشت حکیم عمر خیام
ماییم ومی مطرب این کُنج خراب جان ودل و جام و جامه پُر دُرد شراب فارغ زامید رحمت بیم وعذاب آزاد زخاک و باد از آتش آب روحت پر فتوح خیام جان |
||
|
|
|
|
|
آم بادر(عمو بهادر) او شخصیتی بسیار معمولی با علایقی معمولی تره .ایشون برخلاف خیلیها که خودشون رو خاص میدونن .خاص نیست .هیچ اعتقادی هم به خاص بودن افراد نداره .نه اهل سیاسته نه هنرمنده . او یه کشاورزه بی سواده که بیشتر عمرش رو توی مذرعه با گل و گیاه گذرونده و میگذرونه.اسمش بهادره ، صداش میزنن آم بادر(عمو بهادر) او گاهی شوخه شوخه ، گاهی جدیه جدی. از شوخیهاش یکی اینه: مثلان معتقده که موز از بادنجون خوشمزه تره یا این که میگه من دوست دارم کار نکم ولی در عوض بهم پول بدن و... و از حرف های جدیش : اون میگه هیچ حرف شوخی وجود نداره تمام حرف ها جدی هستند بدون هیچ برو برگردی. من که هیچ وقت فاصله بین حرف های جدی وشوخی آم بادر رو نفهمیدم ولی چون حرف هاش اغلب خنده داره سعی میکنم از این به بعد بیشتر ازش بنویسم تا با هم بخندیم . البته با اجازه آم بادر
|
||
|
|
|
|
|
دیرو یه سر رفتم طرف آم بادر ، داشت نماز می خوند نمازش که تموم شد سرش رو طرفم چرخوند با لبخند گفت: نه دیگه فایده نداره باید طرح نماز فارسی رو بدم مجلس ، البته لازمه که حتمان یکسری تغیراتی هم توش اعمال کنم که توی این کار بایدیه خورده لوح ها وکتیبه های هخامنشی که از خدا بیامرز کورش کبیربجا مونده واز نظرات چند تا از آدم های با شرف اینچنینی هم استفاده کنم که در این صورت بعید میدونم مجلس دولت اسلامی با این طرح موافقت کنه .البته فکر اونجاش رو هم کردم قبلش یه سری صحبت ونشست خصوصی با آقای جومونگ داشتم یه قول هایی هم داده ، مگه جومونگ بتونه کاری بکنه . ای داد بیداد و ما باز هم از آم بادر می نویسیم |
||
|
|
|
|
|
من از تنها شدن ، بودن و یا احیانان ماندن ،هیچ هراسی ندارم .
با همراه اول هیچ کس تنها نیست!؟ |
||
|
|
|
|
|
لا لا يي پياده رو مثل هميشه شاهد روز مرگي عابرينش بود . كنار پياده رو باكمي فاصله ازيك خانم، خانمي كه مادرش به نظر ميرسيد. نشسته بود. مادري كه از مادر بودن غير از يك دست خشك واستخواني پر از سكه هاي مختلف كه ميان چادري مشكي وآفتاب خورده، بيرون زده بود . و گه گاهي نگاه ترحم آميز عابري پياده ، چيزي ديگر از اين دنيا براي هديه دادن به او نداشت. او دختركي معصوم با موهاي طلايي و چشم هايي سبز بود .كه داشت آرام آرام درگوش عروسكش لالايي مي خواند . لا لا لا لا اي..، لا لا، لالا اي.. مهتاب لالا... لالالالااي... ********************* بعد از کلی جر وبحث بلاخره به توافق رسیدند . در ازای يك شب 30 هزار تومان . دخترک در تمام طول شب مثل یک تیکه گوشت سرد روی زمین افتاده بود و داشت به شهریه دانشگاه فکر میکرد !؟ ******************* ببوگرافی یه بچه م س ل م و ن من بيست وخورده اي سالمه، دانشجو، مجرد هستم و تا حالا از ترس گناه تجربه سکس نداشته ام !؟ ****************** پسرکوچولو به ماه نگاه کرد وگفت: من تو رو خیلی دوست دارم به اندازه مادر جون و آغا جون وتموم ستاره ها هرشب هم از پشت پنجره بهت نگاه میکنم. ماه گفت :کوچولوی مهربونم .می دونی وقتی تو به من نگاه میکنی من اعماق وجودم رو در ته چشمان تو می بینم؟ پسر کوچولو چیزی نگفت. خیلی آروم چشماش رو بست و به خواب رفت. ********************** باورم نمي شود !؟ اِ ، اِ ، اِ . برو كنار ، برو كنار ، برو كنار ديگه. آخي . طفلكي. راننده كاميون از آيينه بغل پشت رو نگاه كرد ، نفس عميقي با حسرت كشد و در حالي كه ابروهاش توي هم بود يك ريز با خودش مي گفت . تف ، اي تف ، خدا لعنتت كنه مرد ، يه نيش ترمز ساده كافي بود . سمور بيچاره !؟ سمور بيچاره!؟
|
||
|
|
|
|
|
(25 فروردین روز بزرگداشت عطار) خسرو نامه (امروز) کنون باری در شادیت بازست *که از تو تا به غم راهی دراز است زجان افروز دل خوش دار امروز *مباش ازدی واز فردا جگر سوز به جز امروز نقد ما حضر نیست *که دی بگذشت از فردا خبر نیست چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد *به خارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد لب دریا همه کفرست و دریا جمله دین داری* ولیکن گوهر دریا و رای کفر دین باشد اگرآن گوهر ودریا بهم هر دو بدست آری *ترا آن باشد واین هم ولی نه آن نه این باشد درین دریا که من هستم نه من هستم نه دریا هم *نداند هیچ کس این سر مگر آن کو چنین باشد اگر خواهی کزین دریا وزین گوهر نشان یابی *نشانی نبودت هرگز چو نفست همنشین باشد اگر صد سال روز شب ریاضت میکشی دایم* مباش ایمن یقین میدان که نفست در کمین باشد چو تو نفسی زسر تا پای کی دانی کمال دل *کمال دل کسی داند که مردی راه بین باشد تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک وخون می خور * که صاحب دل اگر زهری خورد آن انگبین باشد نداند کرد صاحب نفس کار هیچ صاحب دل * وگر گوید توانم کرد ابلیس لعین باشد تو ای عطار محکم کن قدم در جادۀ معنی*که اندر خاتم معنی لقای حق نگین باشد
اسرار نامه(حکایت) عزیزا گر شوی از خواب بیدار *خبر یابی زشادیهای بسیار اگرچه جمله در اندو ودردیم *یقین دانم که آخر شاد گردیم چو خاری هست ریحان نیز باشد*چو دردی هست درمان نیز باشد بلبل نامه(درختم حکایت) به شرح جان اگر اداک داری *قدم بر فرق هفت افلاک داری وگرنه با تو گفتنم شرح اسرار *بود چون پیش اخشم بوی گلزار چه سود آید از این آینه داری*که پیش چشم کور آینه داری تو شهبازی ومرغان خشم و شهوت *به پایت بر نهادند بند غفلت زیندست غفلت پای بگشای* به فرق سر ره بی سر بپیمای پند نامه (در بیان علامت های ابلهی) چهار چیز آمد نشان ابلهی *با تو گویم تا بیابی آگهی عیب خود ابله نبیند در جهان *باشد اندر جستن عیب کسان تخم بخل اندر دل خود کاشتن * وانگه امید سخاوت داشتن هر که خلق از خُلق او خوشنود نیست *هیچ قدرش بر در معبود نیست هرکه را پیشه بدخویی بود *کار او پیوسته بدرویی بود خوی بد بر تن بلای جان بود *مردم بد خو نه از انسان بود بخل شاخی از درخت دوزخ است * وآن بخیلک از سگان مسلخست روی جنت را کجا بیند بخیل *پشۀ افتاده اندر پای پیل باش از بخل بخیلان برکران*تا نباشی از شمار ابلهان مصیبت نامه (حکایت) با پسر لقمان چنین گفت ای پسر *گرچه بسیاری سخن گفتم چو زر ای عجب با آنکه لقمان آمدم*از بسی گفت پشیمان آمدم لیک هرگز از خموشی کردنم *نه پشیمان بود نه غم خوردنم و سخن بسیار است... عطار جان دوستت دارم |
||
|
|
|
|
|
اون روز رو هيچ وقت از ياد نميبرم ، دوچرخه معيوب ، مسير طولاني ، هوا گرم و مقصد نامعلوم . بين مسير آواز مي خوندم ، فايده نداشت .سكوت مي كردم همينطور ، بلند بلند ميخنديدم . انگار نه انگار . مقصد شده بود جن و ما بسم ا... ديگه حوصله ي هيچ كاري برام نمونده بود. يهو از دور يه بابايي وسط جاده سبز شد چندقدميش كه رسیدم دستش و بالا آورد و گفت:. جوان يه لحظه وايسا . هم مي ترسيدم هم بي اعتنا يي رو كار درستي نميدونستم . تو يه آن تصميمم عوض شد ترمز عقب وجلو رو با هم گرفتم دوچرخه جيغي كشيد و ايستاد. بفرما پدر جان!؟ با لبخندگفت جانت سلامت پسرم ، همسفر نمي خواهي . با كمي مكث گفتم بابا جان ، اين دوچرخه است منم آدمم، نمي شه . با دست محكم كوبيد روي كولم و گفت: فقط نمي شه، نمي شه پسرم . دست بردار نبود. سرت رو درد نيارم . بلاخره آغا روي ترك ما هم پشت ترك ،علي يارت ،ده برو كه رفتي آدم بسيار با حالي بود. كلي باهاش حال كردم اينقدر كه دلم نمي خواست برسيم . ديگه داشتم از كارها ورفتارش روده بر مي شدم .اصلان فرصت نميداد من صحبت كنم . كم مونده بود از روي دوچرخه بيفتم . ولي همسفري اون باتمام شور وشوقش خيلي دوامي براي من نداشت. يه روستا از دور پيدا شدُ بابا كم كم ساكت وساکترو ُما كم كم نزديك و نزدیکتر. تا به روستا رسيديم گفت: جوان ، بقيه مسير رو بايد تنها بري چون من ديگه رسيدم .كمي متعجب ،كمي ناراحت وكمي غافلگير گفتم آخه چرا پدر جان ؟ اين روستا كه مطروكه است ؟ با نیشخنیدی که پرازمهربانی بود . گفت: خوب مقصد من همين جاست چرا نداره ديگه . ازش پرسيديم.تو كي هستي .معرفي كن بشناسيم، حداقل بدونيم با كي همسفر بوديم. هنوز سوالم تموم نشده بود كه شروع به خنديدن با صداي بلند كرد .همونطور كه ميخنديد سرش رو به سمت روستا چرخوند و حركت كرد .اگه درست متوجه شده باشم .همونطور كه بلند بلند ميخنديد جوابم رو اينجور داد!؟ اسم هاي زيادي دارم . هركسي به يه اسمي صدام ميزنه . تو بگو خدا . بگو با خداواند همسفر بودي، پسرم. اما مواظب باش به چه كسي ميگي چون هيچ كس باور نميكنه . منم براي كسي تعريف نكردم ، نه مي كنم و نه خواهم كرد. اما كلي حسرت خوردم كه چراتوي طول مسير به جاي اين همه جنگولك بازي ازش نه پرسيدم جواب معماي عرشْ، ساختن عالم هستي تو شش روز و داستان ننه هوا و بابا آدم و... چيه و چقدر برات مهمه كه يه ملتي رو با هاش گذاشتي سركار طوري كه همه دست از همه چيز برداشتن و فقطُ فقط تو اين فكر ند كه چه آبي قليله و چه آبي كُر . البته قراره همين روز ها يك بار ديگه يه مسيرطولاني تر رو ركاب بزنم . اما اصلان دلم نمي خو اد ديگه يهو خداو ند وسط جاده سبز بشه . به چند دليل : يك، جای خدا که وسط جاده نیست. دو، دوست ندارم خدا رو سواردوچرخه ام کنم مگه زوره!؟. سه ، دوچرخه مقدسه حیفه ترکش آلوده بشه. چهار ، همين دوتا ديگه.
|
||
|
|
|
|
|
من نه می میرم ، نه میخواهم که بمیرم و نخواهم مُرد . تنها کسانی میمیرند که میمیرند . من هر سال بهار متولد میشوم .
حالا ساعت ۱۲.۳۰روز 16 فروردینه 8ساعت پش دختر کدخدا فارغ شد از یک بار نه ماه .بعد ها که یه خورده چیز حالیمون شد پرسیدم مادر ساعت وتاریخ دقیق تولد من کیه؟ . با لبخند گفت تاریخ تولد مهم نیست تاریخی بودن مهمه!؟ بهر حال تولدم مبارک . من هر سال اولین کسی هستم که تولدم رو به خودم تبریک میگم و از این بابت بسی خرسندم . و قابل توجه عابران محترم دراين عالم هستي بين ساكنينش ، راستی و صداقت به وجود نمی آید که از بین برود. و هر کس فکر می کند راستي وصداقت از بین رفته است .باید بداند که چنين چيزي هرگز براي او وجود نداشته است. نمي دانم. چرا انسانها اینقدر ضعیفند که از هم دیگر می ترسند؟ من دراین توهم روشن به دنبال سایه خیال خود میگردم مرا قصد آزار کسی نیست!؟ ما داشتيم مي نوشتيم گاهي از اين ور گاهي از اون ور و گاهي از خودمان كه دوستي با اين شماره 09365752380 لطف كرد و نمود تمام زحمات يك سال واندي وقته مارا حك.. اما ايشان نا خاسته يا نادانسته جز اطاعت امر كاري ديگر نكرده بود كه ما ناراحت يا خشمگين شويم . ايشان امري را كه ما بر خود واجب ميداستم يعني همان نمودن حك را بدون صرف هزينه و وقت براي ما انجام داد . هر دم دمت گرم وگرمتر دوست من . لطفت مستدام.(حكايت ما حكايت اون قمار باز نيست ، هست ) ضمنان زين پس ما دوباره با همان روند خواهيم نوشت البته اين بار گاهي از اون ور گاهي از اين ور وگاهي از خودمان .وگاهن مطالب قبلي را هم لحاظ خواهيم كرد . با سپاس آريا مهر مهربان ترين مغرور دنيا . |
||
|
|
|
|
|
آه بود ، آه نبود و دمی که هم چنان گرم است.
دمتان مستدام |
||
|
|
|
|
|
حرفی نیست!؟ کف گیر به ته دیگ خورده!؟ سکووووووووووت !؟؟؟؟؟؟؟ |
||